#کوچ_پارت_155
نشنيده گرفتم و گفتم: فوت کن تا کار دستم ندادي.
دوباره بيرون رو چک کردم. بي معطلي شمع هاي نيمه سوخته رو فوت کرد. دودش رو پخش کرد و به خنده افتاد. گفتم: چيه؟! ديدم خوشت نمياد جاهايي که بقيه رو مي بردم ببرمت...
- ...
- اينجا کسي رو نمي آوردم.
از حالت صورتش معلوم نبود که خوشحاله يا ناراحت. بعد از چند ثانيه با صداي گرفته و بچگونه گفت: ميــــــسي.
- خواهش.
- من که توقعي نداشتم، نبايد اين ها رو مي گرفتي.
- دلم خواست.
- نبايد...
- دوست داشتم.
نگاهش به قلب هاي کوچيک روي کيک افتاد و گفت: اگر قبلش از من مي پرسيدي، نميذاشتم.
با انگشت چونه اش رو بالا آوردم و گفتم: من از تو اجازه نمي گيرم.
بعد ضامندارم رو از جيب بيرون آوردم و با صدا بازش کردم. به سمتش گرفتم و گفتم: ببر بخوريم... تا کسي نيومده.
- ...
romangram.com | @romangram_com