#کوچ_پارت_153

رکسان هم وارد مغازه شد و با خانوم اقبالي سلام و احوالپرسي کرد. با لحن جدي بهش گفتم: تشريف داشته باشيد، الان ميام.

منتظر به خانوم اقبالي نگاه کردم که گفت: دو هفته پيش از آقا فرشاد يه کرم نرم کننده خريدم، اسمش يادم نيست ولي رنگش صورتي بود.

- بله. مي دونم چيه.

- يه دونه ديگه مي خواستم بي زحمت.

- چشم.

خواستم سمت وسيله هاي بهداشتي برم که نزديک بود پام بره تو کيک. زير خنده زدم. خانوم اقبالي گفت: چيزي شده؟

- نه نه، الان ميارم.

يه بسته نشونش دادم و گفتم: از اين ها ديگه؟

- نه. اون که گل بهيه!

بسته رو نگاه کردم. گل بهي چيه ديگه؟ صورتي هم با صورتي فرق داره؟! يکي ديگه نشون دادم: اين؟

- بله. خودشه.

موقع برگشت، رکسان گفت: مي خواييد من بعداً مزاحم بشم؟

- نه... کيف همين جاست.

بسته کرم رو داخل نايلون گذاشتم و تحويل دادم. بعد کيف رکسان رو از زير ميز بلند کردم و به طرفش گرفتم. ازم گرفت. حس کردم مي خواد بره، دسته ي کيف رو نگه داشتم تا تعارف هاي هميشگي رو با خانوم اقبالي رد و بدل کنيم. کيف رو کشيد. محکم تر نگه داشتم و پول رو گرفتم. خانوم اقبالي با نگاه مشکوکي به من و بعد رکسان و بعد کيفي که از هر دو طرف کشيده مي شد، بيرون رفت.


romangram.com | @romangram_com