#کوچ_پارت_151
خنديدم ولي بهش برخورد و ديگه حرفي نزد. چراغ قرمز رو رد کردم و گفتم: شوخي کردم بابا... حالا هر کي دوست دختر داشت ميشه جونور؟
- يکي از نمود هاي هوش و خودآگاهي، کنترل غريزه است که شامل رابطه ي پايدار ميشه... وقتي همزمان با چند نفر مي گردي يعني...
وسط حرفش پريدم: خيلي زرنگم؟
پشت چشم نازک کرد و گفت: يعني فکر مي کني خيلي زرنگي!!!
خنديدم و گفتم: من هيچوقت همزمان با دو نفر نبودم.
- ...
- حالا يکي دو بار که حساب نميشه...
- ...
من مي خنديدم و اون حرص مي خورد. چند دقيقه بعد سر کوچه مون پياده شد. حواسش رو از کيفش که کنار دنده بود پرت کردم و گفتم: رامبد اينجا چکار مي کنه؟
به سمت ماشين رامبد که جلوي خونه اشون پارک بود، نگاه کرد و زمزمه کرد: نمي دونم.
سريع خدافظي کردم. خم شدم و درش رو بستم. پدال گاز رو فشار دادم و چند تا ماشين رو رد کردم. از آينه ديدم با بلاتکليفي ايستاده و به رفتن من نگاه مي کنه. خنديدم و روي کيف دست کشيدم.
دو دقيقه بود که به مهدي زل زده بودم و دستم زير چونه ام بود. بالاخره انگشتش رو از تستر سايه پودري بيرون آورد. جلوم تکون داد و گفت: با اين ها چيکار مي کنند؟
سينا خنديد و مهدي که آينه رو سمت خودش چرخونده بود، انگشتش رو به طرف پلک هاش برد. با خنده گفتم: اسباب بازي نيست.
مهدي: نه... آخه بذار ببينم اين ها به چه درد مي خورند که انقدر هر روز از من مي تيغه!!
romangram.com | @romangram_com