#ضربه_نهایی_پارت_574
_بله ! تو ابجی کوچولوی خودمی !خاتون و یاشار پدر ومادرمونن و اماسراجم پسر عمه مون !!
تعمدی اسم سراج را بکار برده بود
تا عکس العمل او را ببیند !
نگاه بهت زده ی سرمه در سقف کابین ماشین به کندی چرخید .
مردمک چشمانش به سنگینی تکان می خورد .
اگر وجود منحوس یاشار را فاکتور می گرفت خاتون را بسیار دوست داشت و اما سراج ...
زیر لب چندین بار اسم سراج را زمزمه کرد . چهره ی جذاب ومردانه ی او در ذهنش نقش بست ودلش لرزید از نسبتی که با اوداشت و
او شب قبل را درآغوش او تا صبح سپری کرده بود .
پس دلیلی که سراج با وجود تمایل خودش او را تصاحب نکرده بود این می توانست باشد !!
یسنا مکنونات قلبی او را از نگاهش به فراست خواند ولبخندش وسعت گرفت دقایق طولانی که گذشت بازیرکی پرسید
_نمی تونم حس الانت رو درک کنم
نگاهت گاهی برق خوشحالی می گیره وگاهی اون برق خاموش و بی فروغ میشه !!
نگاه سرمه به سمت اوچرخید . زهرخندی زد و با کنایه پاسخ داد
_به هرحال وارد خانواده ی اسم و رسم داری شدم . یاشار کبیر !!
یسنا متوجه کنایه ی او شد اما حالت صورتش تغییری نکرد . فقط گوشه ی لبش کمی به سمت بالا متمایل شد .
_درسته تو خاورمیانه کسی نیست که یاشار کبیر رو یعنی پدرت رو نشناسه !!
ابروهای سرمه در همگره خورد .یسنا اندیشید اگر زمانی نه چندان دور این جمله را می خواست بگوید قبلش بادی در غبعب می انداخت
وبا افتخار وسری برافراشته برزبان می آورد ولی حالا .... به سردی ادامه داد
_فراموش نکن که خون اون تو رگ های من وتوست .
romangram.com | @romangram_com