#ضربه_نهایی_پارت_565
تو نباید اینجا میومدی . جون تو و سراج در خطره
باشنیدن اسم سراج گیجی از نگاه سرمه پرید و وحشت جایگزین نگاهش شد .
او با دیدن یسنا کامل فراموش کرده بود برای چه به عمارت امده ست .
به سختی لب زد
_س..سراج
یسنا نگاه تیزبینش را در نگاه او گره زد . او دختر باهوشی بود و همان یک نگاه کافی بود تا تمام حقیقت را بفهمد.
دست او را گرفت وبه سمت کتابخانه ی گوشه ی اتاق کشاند .
سپس چند کتاب از قفسه ی بالایی کتابخانه را کنار زد . دستش را داخل برد و دکمه ای را زد ودر مقابل نگاه بهت زده ی سرمه ، کتاب
خانه کناری رفت و او دری را دید .
یسنا کتاب ها را سرجای خود قرار داد .
سپس در را گشود و گفت
_باید از اینجا بریم عجله کن !!
سرمه اما ایندفعه در مقابل او مقاومت کرد و وارد ان راهروی تاریک نشد .
یسنا که متوجه ی ترس و پرسش نگاه او شده بود ، لبخندی مهربان روی لب نشاند . حال دگرگون و آشفته ی او را درک می کرد .
شاید اگر او هم از قبل متوجه ی واقعیت نشده بود همین واکنش را نشان می داد .
دستش را نوازشگونه روی گونه ی او کشید وخیره در نگاه خیسش لب زد .
_واقعیت سنگین تر از چیزیه که تو سرت می گذره سرمه!
وتو باید واقعیت رو هرچه زودتر بدونی . اما نه الان! نه اینجا ! نباید یاشار تو روببینه !
سرمه اما بهت زده به دستی که گونه ش را نوازش می کرد می نگریست .
برعکس چند ثانیه قبل که وجودش پر از آشوب بود .حالا مثل بره ای ارام شده بود .
romangram.com | @romangram_com