#ضربه_نهایی_پارت_562

مدت ها بود که او آزاد بود و سراج در را برایش قفل نمی کرد .
اما شدیدا به او هشدار داده بود که از خانه تحت هیچ شرایطی خارج نشود و در را برای هیچ کسی باز نکند .
مستقیم به سمت حیاط خلوت رفت وچون موتور را دید نفس آسوده ای کشید .
در دل خدارا شکر کرد .
او به لطف یسنا وخاتون موتور سواری را از افراد سراج وخود او ، خوب یاد گرفته بود .
می دانست کلید روی خود موتور است .
می توانست با موتور خود را به عمارت برساند .
به قدم هایش سرعت بیشتری بخشید .
ابتدا در گشود و بعد پشت موتور ایستاد .
کلاه را سرش گذاشت وپشت موتور نشست و از خانه خارج شد .
کمی طول کشید تا عمارت را بتواند پیدا کند . می دانست تا الان سراج از نبودش با خبر شده است .
هیجان واسترس زیادی که داشت باعث شده بود نتواند خوب نفس بکشد .
پشت در که رسید نگهبان چون اورا دید در کمال تعجبش در را باز کرد وخود را کنار کشید .
موتور را نزدیک عمارت نگه داشت وپیاده شد .
از هیجان و اضطراب روی پاهایش بند نبود . لحظه ای از آمدنش به ان عمارت پشیمان شد و قلبش فرو ریخت .
شاید بهتر بود ابتدا با سراج صحبت می کرد تا از حقیقت مطمئن شود .
قبل از اینکه پشیمانی و ترس براو غلبه کند ، پشت موتور بپرد و از عمارت خارج شود
نفس حبس شده در سینه ش را بیرون فرستاد و مسیر عمارت را در پیش گرفت .
وارد عمارت که شد ، عمارت را خیلی خلوت دید . نگاه هراسانش را در اطراف چرخاند . نمی دانست ابتدا سراغ یاشار برود یا خاتون !!
تصمیم خود را خیلی زود گرفت .

romangram.com | @romangram_com