#ضربه_نهایی_پارت_553
_گور پدر بچه مهم الان خودتی می فهمی خودت !!
چند کیلومتر جلوتر ، به یک فرعی پیچید و از شانه ی خاکی عبور کرد .
خاتون بالا پرید واز درد فریادی کشید .
هاتف پایش را روی گاز فشرد وگفت
_طاقت بیار الان به یک روستا می رسیم
او این مسیر را بارها رفته بود وخوب می شناخت .
تا اولین شهری که در مسیر داشتند خیلی مانده بود و با پاره شدن کیسه ی آب فهمیده بود نمی تواند خاتون را به بیمارستان برساند .
پس در یک تصمیمم سریع وآنی ماشین را به ان روستایی که چندین بار قبلا رفته بود هدایت کرد .
روستای کاهگلی وکوچک با چند خانوار بود .
ماشین را مقابل یک در خانه باز نگه داشت
وبا سرعت پیاده شد .
حدس می زد در این روستا بتواند قابله پیدا کند .
اکثر این افراد روستا نشین خود در خانه فرزندانشان را به دنیا می اوردند .
لحظه ای قلبش به درد اند از اینکه خاتون در همچین جایی فرزندش را به دنیا بیاورد .
نه بخاطر فرزندی که از خون یاشار بود بلکه بخاطر خاتونش !!
هرچند که در ان شرایط چاره ای نداشت !
_ه..ه.هاتف ، اگه ..اگه ..من ..من ..مر..مردم ..به ..به یاشار بگو ، به یاشار بگو ..بگو.. دوسش
منتظر ادامه ی صحبت خاتون نماند . باسرعت از ماشین پیاده شد و وارد حیاط خانه شد .
کمی دور تر زن میانسالی را دید که در ایوان نشسته وبا بادبزن بزرگی که در دست داشت خود را باد می زد .
romangram.com | @romangram_com