#کیارش_پارت_79
سرمو گرفتم بالا محمد رفته بود آریان سرشو انداخته بود پایین و با انگشتاش بازی میکرد و تند تند سیب گلوش بالا و پایین میرفت معلوم بود بدجوری بغض کرده ولی حق شه بابا من یه دوست جز آقا ندارم به خدای احد و واحد اگه صدتا دوست دیگه داشته باشم هیچکدوم و به اندازه ی یک هزارم آریان نميتونم دوست داشته باشم ولی آدم باید چندتا دوست داشته باشه، آریان با صدای گرفته ای گفت:
آریان - خب برو پیش همونا منم میرم گم میشم دیگه هم طرفت نمیام!
بعد راه شو گرفت خواست بره که دست شو گرفتم و برش گردوندم و محکم بغلش کردم و آروم کنار گوشش گفتم:
- آریان ناراحت نشو داداشی!
آریان نزاشت بقیه حرف مو بزنم و گفت:
آریان - هیش حرف تو زدی تو از من خسته شدی دیگه نمیخوای من دوستت...
نداشتم بقیه حرف شو بزنه و با لحن عصبی گفتم:
- ساکت شو،تو مثل داداشمی کی از داداشش خسته میشه؟ ببین من و تو میتونیم دوستای دیگه ای هم داشته باشیم ولی اگه نخوای با کسی دوست شم با کس دیگه ای دوست نمیشم ولی خوبه که آدم چندتا دوست داشته باشه قبول داری؟
آریان از من جدا شد و گفت:
آریان - آره
چندثانیه مکث کرد و تهديدآميز گفت:
آریان - ولی کیارش گفته باشما حق نداری باهاشون بیشتر از من صمیمی بشی حساب اون سیاوش چلغوزو هم میرسم!
خندیدم و گفتم:
- اوهو پس یعنی وقتی زن بگیرم زنم هوو داره خخخخ چه باحال!
آریان خندید و گفت:
آریان - بریم رو تخت بشینیم فکر کنم اون علی و کاوهه بی خیال دوستی باهات شدن!
romangram.com | @romangram_com