#کیارش_پارت_198

آریان - باشه!
مشغول جمع کردن ساکم شدم ولی زیرچشمی به آریان بود که مرتب سیب گلوش بالا و پایین میرفتیم معلوم بود بغض کرده ولی چرا؟ اون که خودش خواست من تو زندگیش نباشم دیگه بغض کردنش واسه چیه؟ بی خیال من و که همه پس زدن آریانم روش، شاید من آدم غیرقابل تحملی ام که همه بعد یه مدت من و پس میزنن. ... اه چرا به این چیزا فکر میکنم من باید قوی باشم نباید کسایی که تنهام گذاشتن شکست مو ببینن نباید....
سیاوش - آریان واقعا میخوای از خونه ی کیارش بری؟
آریان با ناراحتی به سیاوش نگاه کرد و با صدای لرزونی گفت :
آریان - آره باید برم آخه از این به بعد اتاقی که من توش بودم مال توئه تازه شم من دیگه دارم ازدواج میکنم باید برم خونه ی خودم درسته؟
سیاوش - اگه مشکل اتاقته که من میرم تو یه اتاق دیگه ولی اگه مشکلت مستقل شدنت واسه ازدواجه خب پس هیچی!
هه چه ارزویی داشتم خونه ی من سه تا ساختمون جدا داره که من و آریان تو یکی بودیم آرزوم بود دو دونگ شو روز عروسی آریان و دو دونگ دیگه رو روز عروسی سیاوش بهش بدم و همه با هم توش کنار هم زندگی کنیم چه آرزوی محالی!
آریان - نه مشکل اصلیم همون مستقل شدنمه!
سیاوش آهی کشید و گفت :
سیاوش - فقط میتونم بگم موفق باشی یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
آریان - نه بگو!
سیاوش - فکر نمیکردم با ازدواجت قید من و کیارش و بزنی ولی اشتباه میکردم امیدوارم هيچوقت از این کارت پشیمون نشی!
آریان - من فقط به خاطر تنهاییم پیش کیارش بودم و با تو و کیارش دوست بودم الان دیگه تنها نیستم پس دیگه نیازی به شما ندارم!
من احمق و بگو فکر میکردم آریان واسه اینکه میخواد از پیش من بره بغض کرده نگو اشتباه میکردم به درک! به درک! به درک!
- منم از اول نیازی به تو نداشتم و ندارم!
به سیاوش اشاره کردم و با افتخار ادامه دادم:

romangram.com | @romangram_com