#کیارش_پارت_196
با لبخند کنار سیاوش نشستم، آریان با لحن طعنه امیزی گفت :
آریان - کیارش رفتی خودشیرینی واسه طنین؟
بعد پوزخند زد و با لحن پرتمسخری ادامه داد:
آریان - هه اشکال نداره ولی این و بدون که ما دختر به تو نمیدیم!
لبخندم بعدپوزخند تبدیل شد و با لحن بی تفاوتی گفتم :
- شما نگران خودت باش و مراقب زنت که از دستت در نره درضمن نرفته بودم خودشیرینی مگه مثل توام؟ طنین خانم نماز شون تموم شده بود منم ایشونو دیدم طنین خانمم گفت بریم پیش بقیه منم همراهی شون کردم همه که مثل بعضی ها نیستن!
نامحسوس بهبه طناز اشاره کردم و ادامه دادم :
- که وقتی میخوان نماز بخونن عالم و آدم و باخبر میکنن، طنین خانم وقتی نماز میخونه به هیشکی نمیگه و این یه ویژگی خوبه!
طناز - با من بودی که گفتی وقتی میخوام نماز بخونم عالم و آدم و خبر میکنم؟
یه لبخند پهن زدم و گفتم :
- من گفتم بعضیا نکنه به خودت شک داری؟
طناز و آریان دیگه ساکت شدن و هیچی نگفتن قرار شد که شب همه با هم بریم رستوران..... و یه شام بزنیم و بعدم بریم شهربازی و دیگه به امید خدا فردا صبحم حرکت کنیم سمت تهران، همه بلند شدیم و رفتیم تو اتاقامون تا ساکامونو جمع کنیم من و سیاوش و آریان داشتیم ساکامونو جمع میکردیم یه پیراهن بود که آریان بهم داده بودش پرتش کردم رو تخت!
سیاوش - اون پیراهنم بزار تو ساکت دیگه چرا انداختیش رو تخت؟
آریان برگشت و به تخت نگاه کرد پوزخندی زد و دوباره مشغول شد زیر چشمی به آریان نگاه کردم!
- دیگه لازمش ندارم جاش تو کیسه زباله ست!
سیاوش - ولی تو که این پیراهن و دوبارم نپوشیدی....
romangram.com | @romangram_com