#کیارش_پارت_114

لبخند تلخی زدم و گفتم:
- خواهش میکنم خواهرم!
واقعا دیگه مثل خواهرمه برام، بخشیدمش ولی بهش نمیگم، همین قدر براش کافیه، آرشام ميگفت هيچوقت نمیبخشتش!
آریان - ما دیگه باید بریم آخه یه چند جا کاریم خدافظ!
- خدافظ!
شبنم - آقا کیارش امیدوارم با یه دختری ازدواج کنید که زندگی تونو واستون مثل عسل شیرین کنه!
لبخند زدم و گفتم:
- ممنون بااجازه!
شبنم - خدانگهدارتون!
یه لحظه برگشتم به شبنم نگاه کردم که اشکش رو گونه هاش جاری شده بود!
- شاهین داداش تون بخشیدتت برو پیشش!
لبخند تلخی زد و گفت:
شبنم - باشه!
- خدافظ!
شبنم - خدافظ!
از ساندویچی اومدیم بیرون چقد حس خوبیه که یه نفرو ببخشی، به ساعت نگاه کردم ساعت شش و نیمه دیر شد!

romangram.com | @romangram_com