#کیارش_پارت_110
- آره!
احسان - ميشه بگی که چی گفت؟
نگم اینو؟ نه شبنم دیگه واسم مهم نیست چرا به خاطرش دروغ بگم؟ گفتم
- شاهین گفت اگه شبنم و ببینم خودم میکشمش دختره ی ه جایی فکر کرده من شلغمم!
احسان پوزخندی زد و گفت:
احسان - خب شبنم خانم حالا جرات شو داری که بری پیش خان داداشت؟
شبنم - دروغه شاهین چنین حرفی نمیکنم!
احسان - دروغ نیست عین حقیقته میخوای باور کن میخوای باور نکن!
بعد با لحن سرزنشگری گفت:
احسان - کیارش با وجود اینکه تمام حرفایی که بهش زدی دروغ بود ولی بازم دوستت داشت تو لیاقت این دوست داشتن و نداشتی...
نزاشتم بقیه حرف شو بزنه و با لحن کاملا جدی گفتم:
- احسان لطفا خریت منو یادم نیار، دوست داشتن شبنم خانم بزرگترین اشتباه زندگیم بود ولی خوشحالم که الان هیچ احساسی نسبت به ایشون ندارم پس دلم نمیخواد اشتباه مو یادم بندازی باشه؟
احسان لبخند مهربونی زد و گفت:
احسان - چشم!
یه دختره دست شو گذاشت رو چشمای احسان! احسان چند ثانیه خشکش زد بعد سریع دست شو آورد بالا و دستای دختره رو لمس کرد و درحالیکه دستاشو از رو چشماش برميداشت گفت:
احسان - شهلا خانم دیگه این روشا قدیمی شده!
romangram.com | @romangram_com