#خیس_مثل_باران_پارت_78
تو این 3 روز گیسو خودشو تو اتاق خواب به ظاهر مشترک حبس کرده بودو حتی یه بارم آرادو ندیده بود؛ آراد تا دیر وقت بیرون میموندو شبم که میومد خونه گیسو خواب بود و هر چقدرم الهام خانوم وشهاب اصرار میکردن دعوتاشونو قبول نمیکرد تا این که 1 ساعت پیش؛ ساعت 7 غروب بود که تقه ای به در خورد؛ گیسو به خیال اینکه آراد باشه صاف نشست رو تختو گفت:
بفرمائید..
خدمتکار که حالا گیسو فهمیده بود اسمش طیبه خانومه با لبخند اومد تو:
_ خانوم آقا باهاتون کار دارن تو سالن منتظرن
__ باشه شما برو من لباسامو عوض کنم بیام.
طیبه خانوم رفت بیرون و گیسو با خودش گفت: یعنی چیکارم داری آقای خوشتیپ...
رفت جلوی آینه یه برق لب زد که قیافش از بی روحی در بیاد؛ لباس بلند مشکی تا مچ پاش پوشید با ساپورت، موهاشو شونه کردو بالای سرش بست؛ دمپایی های مشکیشو پاش کردو رفت بیرون.....
*آراد با شلوار گرم کن و تیشرت خاکستری رو راحتی های روبه روی tv لم داده بود و با یه ژشت خیلی خوشگل زل زده بود به صفحه ی خاموش تلوزیون..
گیسو باز هم در دل از خدای خودش پرسید، خدایا چه قصدی داشتی از این کار؟ چرا این همه زیبایی برای چنین مرد مغروری؟ خدا زشت نیست که بنده ات به زمین زیر پایش هم فخر میفروشد؟
صداشو صاف کرد که متوجه حضورش بشه؛ آراد برگشت سمتشو با دیدن تیپش یه پوزخند صدا دار زد
آراد:_ میرفتی چادرم سر میکردی
__ چیزه..به خاطره اون نیست...من همه ی لباسام اینطوریه
romangram.com | @romangram_com