#خیس_مثل_باران_پارت_393
—با چه جرأتی میخواستی دست رو خواهرت،دست رو دختر من بلند کنی هان؟؟؟
سامی با اخم های در هم گفت:
--بابا ببین چی داره میگه آخه، تو روی ما وایساده داره از یه پسر غریبه دفاع میکنه...
آنا که حالا به هق هق افتاده بود گفت:
—یا با سبحان ازدواج میکنم یا میمیرم..
و به دنبال این حرف به ما که حالا به شدت تعجب کرده بودیم از شک حرفهاشو دهانمان باز مونده بود توجهی نکرد
***************************************★****
یک هفته بعد.....
زندگی تو این یک هفته ی اخیر عجیب برایم سخت شده بود، هم برای من هم برای خانواده ام خانواده ای که اگر فرزاد نبود و جلویش را نمیگرفت توی این یک هفته از هم میپاشید، خب هوا که همیشه آفتابی نیست، توی این یک هفته ی اخیر هوای خانه ی ما عجیب ابری و گرفته بود، پدری که عاشق دخترش بود چطور توانست دست رویش بلند کند، چطور به پسرش اجازه داد بی حرمتی کند و تو روی مادرش بایستد، این روز ها مرد من، آراد من باز هم با وجود پنجاهو شش سال سن خود خواهو لج باز شده بود، میخواست هر طور که میتواند حرف خودش را به کرسی بنشاند که آخر هم نتوانستو عشق پیروز شد، مثله همیشه که عشق پیروزش میشد اینبار هم همان عشق بود که غرورش را شکست...
عشق بیش از حدو افراطی که به دخترش داشت این بار هم کار دستش دادو مانع از نه گفتن شد، نمیتوانست نه بگوید به دختری که بیش از جانش دوستش دارد، میخواست با کمال بی رحمی همه چیز را به سام بسپارد که سام هم تنوانست در حقیقت هیچ کس نتواست و در آخر امشب شب خاستگاری بود، سبحان و خانواده اش قرار است بیاید و صحبت های اولیه را انجام دهند...
صدای تق تق مانع از افکارم میشود، نگاه دیگری به کتو دامن لجنی رنگم میندازم و با رضایت اتاق را ترک میکنم، آناحید است که با شوق پیش رویم ایستاده و میگوید:
—مامانی تیپم چطوره؟
و بعد از این حرف با خوشحالی و مانند بچه ها دور خودش چرخ میزند، زیر لب ماشالله ای میگویم و بعد از فرستادن صلواتی زیر لب برای حفظ مهمانی امشب میگویم :
—مامان جان تیپت عالی حرف نداری ملوسه ملوس شدی، فقط اون موهاتو بکن تو قربونت برم باباتو که میشناسی...
چشم زیر لبی میگوید و موهای گندم رنگش را زیر شال سفیدش پنهان میکند، با چهره ای نگران به لاک قرمزی که عجیب بر پاهای سفیدو آن صندل های سفید خود نمایی میکند خیره میشوم و زیر لب میگویم :
"خدا امشب را ختم بخیر کند"
پا به نشیمن که میگذارم پسرم را میبینم که با ناراحتی روی مبل سلطنتی نشسته و با بیخیالی برای خودش میوه پوست میگرد، کنارش که مینشینم با اخم خودش را جا به جا میکند، با من قهر است، این پدرو پسر به کدام گناه مرا محکوم کردند؟
صدای قدم های مردم را میشنوم که از پله ها پایین میاید هنوز هم قدم هایش محکم است، هنوز هم سرش را بالا میگیرد و به زمین زیر پایش فخر میفروشد، مرد من هنوز همان جوان بیستو هفت ساله ی روز اول است، تنها فرقش این است که آن زمان من تنها شاه قلبش بودم ولی الان دو نفر دیگر هم با من تقسیم کرده سام و آنا و شاید به دخترمـبیش از من جا داده برای آن قلب کوچک..
romangram.com | @romangram_com