#خیس_مثل_باران_پارت_376
برای بار آخر با چشمای ملتمس و صدای ناراحت گفتم:
—آراد به خدا هیچ کس روسری سرش نمیکنه، بعدشم تو اون همه جمعیت کی میاد به زنه خیکی مثله من که ۶ متر شکم داره نگاه کنه، بعدشم من ماله ت....
با صدای دادش تقریبا خفه شدم
—گیسو این دفعه ی اخریه که دارم باهات سره این چیزا بحث میکنم گفتم نه یعنی نه، حالا هی منو عصبانی کن تا اخر سر بزنم تو صورتت...
به چشمای اشکیم نگاه کردو گفت:
—هی بهت میگم اوقات تلخی درست نکن ببین چیکار کردی...
اولین اشک که از چشمم چکید اومد بغلم کردو گفت:
-هییییییششششش....... حالا آبغوره نگیر دیگه خوشگلم، تو میدونی من دوستت دارمو روت حساسم هی بحث میکنی خب عشقه من دلم میخواد خوشگلیاتو فقط من ببینم جرمه؟
سرمو به نشونه ی نه تکون دادمو گفتم:
-بریم دیر شد...
سرمو بالا گرفتم؛ جلوی باغ بودیم، باغ خاطره ها...
باغی که توش آرادم به دوس داشتنش اعتراف کرد...
باغی که بعد از برگشتن از شمال تقریبا هر هفته میرفتیم توشو من هر بار از زیباییش به وجد میومدم...
حالا منو آراد اسمشو گذاشته بودیم بـــــاغ خاطره ها...
باغی که حالا امشب توش عروسی بهترین دوستم و سهیله...
از ماشین پیاده شدمو همراه آراد از در رفتیم تو که ۶ زوج دوست داشتنی امشبو که کنار هم قدم میزدنو صدای خنده هاشون ورودی باغو پر کرده بود دیدیم...
حالا یادم اومد که براتون بگم...
romangram.com | @romangram_com