#خیس_مثل_باران_پارت_373


—د بگو چی شده لعنتی داری اعصاب منو خورد میکنیا...

سرمو عقب کشیدمو با اشاره به کیارشو الی که با لبخند به هم نگاه میکردن گفتم:

--تو خونه با هم حرف میزنیم خوش اخلاقیتو همه جا ثابت نکن...

پوفی کشیدو رو به کیارش گفت:

--میدونه من چقدر عاشقو دیونشما میدونه ولی بازم حرصم میده...

با بغض گفتم:-- عاشقو دیونمی انقدر داد نزن سرم...

با حرص گفت‌:--خب بگو چته..

با فین فین گفتم:

--اون لیندا بیشعور کثافت عوضی....به من میگه....به من میگه..... با تو....با شوهر من....با عشق من....

وقتی ماله من بوده.....وقتی من زن رسمیش بودم...

هق زدمو گفتم...میگه با هم رابطه داشتید...

صدای داد آراد باعث شد از جا بپرم :

—ب ولای علی دروغ میگه، به فاطمه ی زهرا دروغ میگه، اون فقط الکی به من گفت ازم حاملس که منم رفتم ازش ازمایش گرفتم فهمیدم بچه مال من نیست...

با عجز گفت:—به خدا دروغ میگه گیسو یه دردسر تازه شروع نکن بزار زندگیمونو کنیم...

اون بین صدای حیرت زده ی الی رو شنیدم که با تعجب گفت:—اراد تو چی داری میگی، لیندا از کی حاملس..

آراد با کلافگی گفت:—حامله نیست بوده، بچشو سقط کرد...

الی با چشمای گشاد شده گفت:—اصلا باورم نمیشه...

و بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه جیغ کشید:


romangram.com | @romangram_com