#خیس_مثل_باران_پارت_364
آراد سینه ستپر کرد بادی به غبغبش انداختو گفت:
—باید منو ببینه حالا ببینم جرأت داره چیزی نخوره...
دستامو به حالت تصمیم بالا بردمو گفتم:
—غلط بکنه چیزی نخوره...
خندیدو گفت:—آفرین حالا شیر موزتو بخور...
با ته مونده ی جایی که تو معدم مونده بود، شیر موز خوشمزرو خوردمو با عشق به شوخیا و خنده های از ته دل برادرو شوهرم نگاه کردم...
دومرد دوست داشتنی من....
بعد از نیم ساعت کیارش به اتاقش رفت تا بخوابه و آراد چمدونای بسته شدرو گوشه ی اتاق گذاشتو گفت:
—فردا برگشتنی یه سرم به حاج رجب بزنیم زشت شد اینجوری یه تشکر خشکو خالی هم نکردم...
اخمی کردمو گفتم:
—حاج رجب یا معصومه?
با تعجب اومد کنارمو گفت:—توداری به معصومه حسودی میکنی، کسی که تو این مدت که ندیدمش قیافشم یادم رفته...
سرتقانه گفتم:—اون چی هست که من بهش حسودی کنم...
محکم بغلم کردو گفت:—بلهههه انگشت کوچیکه خانوم منم نمیشه...
با ناراحتی گفتم:—فردا رفتیم محلش ندیا...
دستمو گرفت توی دستشو در حالی که دونه دونه سر انگشتامو میبوسید گفت:
—چشم هر چی خانوم حسودم بگه...
romangram.com | @romangram_com