#خیس_مثل_باران_پارت_362

خودمو لوس کردمو گفتم:--معلومه چقدر نگرانمی کـــہ ول کردی رفتی...

دکتر خندیدو گفت:—داشت کل بیمارستانو شیرینی میداد...

بعد از معاینه کردن رو به آراد گفت:

—الان تو هفته ی پنجم بارداریه تازه از این به بعد مشکلات شروع میشه باید خیلی مواظب تغذیش باشی..

آراد لبخند نگرانی زدو گفت:--الان حالش خوبه؟

—آره پسر من مرخصش میکنم...

و به دنبال این حرف به همراه پرستار از اتاق خارج شد، آراد با همون لبخند رو لبشو چشمایی که از همیشه عاشق تر بود اومد جلو و پیشونیمو بوسید و بعد با نگاه عمیق تو چشمام گفت:

—آرزو میکنم یه دختر بیارم مثله خودت...

اخمی کردمو گفتم:

—نمییییخوامممم پسره شبیه توام هست...

چشماشو تو کاسه چرخوندو گفت:--انتخاب بچه با مرده و من میدونم کہ دختره..

با سرتقی گفتم:- من به دنیاش میارم و پسره...

پوفی کردو گفت:- هر چی هست سلامت باشه گیسو چقدر کل کل میکنی...

*********************★*********

سه ساعت بعد خبر حامله شدنم مثله بمب پیچید...

آراد با خوشحالی به همه زنگ زده بودو خبر داده بود...

کیارش که با دیدنمو فهمیدن قضیه بغلم کرده بودو از خوشحالی دوره خودش چرخونده بود...

با بابا شهاب و مامان الهام و الی حرف زدمو اونا از ذوق همش قربون صدقم رفتن...

نازی و غزل فقط جیغ زدن...

romangram.com | @romangram_com