#خیس_مثل_باران_پارت_329


انگار یادم رفته بود آراد چقدر رو احترام گذاشتن مخصوصا جلوی بقیه حساسه..

با خشم منو رو زمین گذاشتو از پله ها بالا رفت، منم دنبالش رفتمو وارد اتاق شدم که دیدم بعله داره لباساشو عوض میکنه...

چشمامو از خجالت بستمو گفتم:

--اه چقدر لوسی خب داشتم شوخی می...

—ساکت شو...

لحنش انقدر محکم بود که ساکت چیه لال شدم، لای چشمامو باز کردم دیدم لباساشو پوشیده، پس با خیال راحت جفتشو باز کردمو از تو کمد برای خودم تیشرت و شلوار برداشتم که دیدم یا علی مدد چنان دادی زد که پرده ی گوشم پاره شد

--اینارو میخوای بپوشی جلوی آرش؟

با تعجب نگاهش کردمو گفتم:

--وا مگه چیه؟ خب اینا که پوشیدس...

با حرص از تو کمد یه لباس مردونه بلند و گشاد سرمه ای با شلوار همرنگش برداشتو پرت کرد تو بغلم و غرید:

—وااااااای به حالت اگر تو نبودم بخوای برای آرش دلبری کنی یا بد لباس بپوشی، اون از قوماش عرفان نیست، اون هنوزم عاشق رزه و چشمش به جز اون کسیو نمیبینه فهمیدی؟؟؟؟

اشکام که روونه ی گونه هام شده بودو پاک کردمو گفتم:

-- واقعا که یعنی راجب من همچین فکری کردی؟؟

سرشو تکون دادو گفت:

--دقیقا، آراد از یه سوراخ دو بار نیش نمیخوره...

با حرص زدم تو سینشو گفتم:

--لعنتی یه غلطی کردمو به اندازه ی تمام عمرم ازش پشیمونم، نمیبینی باور نمیکنی که چقدر پشیمونم و چقدر دوستت دارم؟ بازم به من انگ هرزگی میبندی و میگی وای به حالت اگه دلبری کنی برای دوستم؟؟؟

پوزخندی زدو گفت:


romangram.com | @romangram_com