#خیس_مثل_باران_پارت_302
بدون اینکه بپرسم چجوری خودمو پرت کردم پایین و آراد که اصلا توقعشو نداشت به زور منو گرفت که تعادلشو از دست دادو جفتمون رو زمین افتادیم...
حالا من مگه میتونستم این حاله خوبو ول کنم و از جام بلند شم؛ دیدم شکم آراد داره میلرزه سرمو بالا گرفتم که دیدم ریز ریز داره میخنده؛ زدم به بازوشو گفتم:
--الان وقت خندس...
نمیدونم کلمه وقت چه شوکی بهش وارد کرد که دستمو گرفتو با گفت:
-زود باش باید از اینجا دور شیم.....
با خستگی به سمتش راه افتادم نمیدونم این همه انرژیو از کجا آورده بود که تقریبا میدویید...
با ناله گفتم؛
--من دیگه نمیتونم...
با دست به نوری اشاره کردو گفت:
--نگاه کن اونجا خیابونه زود باش بریم...
وقتی نگاه خستمو دید با یه حرکت منو تو بغل گرفت که تمام آرامش دنیا به قلبم سرازیر شد....
خستگی پر زدو رفت وقتی که تو بغل آراد بودم...
حاضر بودم خسته ترین باشم اما لحظه های آخر تو بهشت بازو هاش جا بگیرم...
با آرامش سرمو رو سینش گذاشتمو گفتم؛
-- کاش زود تر خسته میشدم..
خندیدو گفت:- بچه پررو خوبه من کتک خوردم...
با نگرانی نگاهش کردمو گفتم:-
حالت خوب نیست.
نچی کردو گفت: اگه قراره آخر شب منم سهم بهشت تو بشم این خستگیو به جون میخرم...
romangram.com | @romangram_com