#خیس_مثل_باران_پارت_300

با قیافه ای سعی میکردم ترسیده باشه نگاهش کردمو گفتم:

--فکر کنم مرده تورو خدا کمکم کن...

با شک داخلو نگاه کردو گفت:-کو؟

با دست جاییو نشون دادم که تاریک بودو تو دید نبود...

با شک اومد داخل.......

وقت اجرای نقشه بود...به آراد نگاه کردم که درست پشته سره مرده سیاه آروم آروم قدم بر میداشت ودرست جایی که از همه تاریک تر بود ضربه ی محکمی به سرش زد که از درد آخی گفت و به زمین افتاد...

قدم تند کردمو بهشون رسیدم؛ آراد سریع کلتی که دست مرد بودو برداشتو رو به من گفت:

--سریع باش..

با ترس به کلته تو دستش نگاه کردمو گفتم:

--این چیه؟

-بزای این که از اینجا بیرون بریم لازمه سریع باش...

پشت سرش راه افتادم؛ وقتی به در رسیدیم با شک همه جارو نگاه کردو با دست دیواری که نسبت به دیوار های دیگه کوتاه تر بودو نشون دادو گفت؛

-با دو خودتو برسون اونجا...

جلوتر ازش دوییدم سمته دیوار کوتاهو خودشم پشت سرم اومد...

با ترس به دیواری که زیادم کوتاه نبود نگاه کردمو گفتم:

--آراد چجوری از این بالا برم؟ این خیلی بلنده الان میگیرنمون...

دستاشو قلاب مانند کردو گفت؛

--وقت تزس نیست سریع باش...

با ترسو ناراحتی به دستایی که زخمی کبود شده بود نگاه کردمو گفتم؛--آراد ..

romangram.com | @romangram_com