#خیس_مثل_باران_پارت_293


_خانوم رسیدیم...

پولو حساب میکنمو پیاده میشم؛ با کنجکاوی به ویلا خیره میشم چقدر زیبا و بزرگه...

با شکو دو دلی دستمو رو زنگ فشار میدم که مرد گنده و قد بلندی درو باز میکنه و با صدای نکرش میگه :

__بفرما

لبخنده مسخره ای میزنمو میگم:

_شوهرم تصادف کرده انگار صاحب اینجا پیداش کرده بودو با من تماس گرفته...

سری تکون میده و از جلوی در کنار میره وقتی نگاه خیرمو رو باغ بزرگ ویلا میبینه میگه:

__دنبال من بیا..

انتظار دارم بره سمته عمارت اما در کمال تعجب میبینم میره یه طرف دیگه ترسی به دلم راه پیدا میکنه اما با یاد آوریه آراد قدم تند میکنم و دنبالش میرم...

جلوی یه در قدیمی وای میسه و میگه برو تو...

با ترس به در نگاه میکنمو داد میزنم:

__آراد تو اینجایی..

اما قبل از اینکه حرفم تموم شه مرد به داخل هولم میده؛ جیغ میزنمو میگم:

__ولم کن وحشی

دستو پامو میگیره و رو به مرد گنده ی دیگه ای میگه:

_دستو پاشو ببند...

با ترس بهشو نگاه میکنو با جیغو التماس میگم:

__تورو خدا ولم کنید چی از جونم میخواید آشغالا مگه من چیکارتون کردم...


romangram.com | @romangram_com