#خیس_مثل_باران_پارت_290
با احتیاط از پنجره که بازه میرم تو و رو نکه پنجه به سمته پله ها تند تند قدم بر میدارم...
با احتیاط دورو اطرافو نگاه میکنمو وقتی میبینم خبری نیست آروم آروم ازش بالا میرم...
با طبقه دوم که میرسم چند تا اتاق جلوی روم میبینم؛ صدای دو تا مرد که میشنوم با سرعت میرم طرف صدا ها...
صدا ها از اتاق آخر میاد؛ با اخم درو باز میکنمو دو تا شونو میبینم که دارن میگن و میخندن..
با دیدن من تعجب میکننو با بهت نگاه میکنن؛ علی زود تر به خودش میادو میگه:_ تو کی هستی؟ به عباسی گفته بودم کسیو راه نده...
با عصبانیت به سمتش میرمو مشت محکمی به صورتش میزنم که پرت میشه رو زمین؛ اون یکی مرد که اسمش کیوانه جلو میادو باهاش گل آویز میشمو وقتی دارم مشتامو حواله ی صورت علی میکنم داد میزنم:
_پس تو عه کثافت بودی که پارسال به زنه من دست درازی کردی من میشکونم اون دستایی رو که به زنه من خورده باشه....
داشتم مشت میزدمو به زمان و مکان توجهی نداشتمو میخواستم تمام عصبانیتمو رو صورت این مرتیکه خالی میکردم که ضربه ی بدی به کمرم میخوره و از درد آخ محکمی میگم...
اما همین که سرمو برمیگردونمو به شخصی که پشت سرمه نگاه میکنم سرم گیج میره و با ضربه ی دومی که به سرم میخوره چشمام سیاهی میره و دیگه هیچی نمیبینم....
**************************
با احساس سر درد چشمامو باز میکنم دیشب شبه خیلی بدی بود انقدر گریه کردم که الان سر درد گرفتم...
به ساعت رو پاتختی نگاه میکنم؛ 11 ظهره با دیدن ساعت به این فکر میکنم که آراد کجاست؛ صاف میشینمو تلفنمو برمیدارمو شمارشو میگیرم بوق آزاد میخوره اما جواب نمیده...
با ناراحتی تلفنو رو تخت میکوبم و به این امید که پیشه آرشه از اتاق بیرون میرم؛
آرشو میبینم تو حیاط نشسته و به یه جا خیره شده با ناراحتی میرم پیششو میگم:
__سلام آقا آرش آرادو ندیدن..
با تعجب برمیگرده نگام میکنه و در حالی که چشماشو گرد کرده میگه:
_مگه تو اتاق پیش شما نبود...
romangram.com | @romangram_com