#خیس_مثل_باران_پارت_266
لباسامو در میارمو میرم تو حموم..
دوش آب سردو باز میکنم و میرم زیرش؛ از سرماش دارم میلرزم اما آتیش درونم خاموش نمیشه به معنای واقعی دارم میسوزم از کارای زنو برادرم...
چرا با من اینکارو کرد؟ چجوری تونست؟ یعنی اونقدر دوسم نداشت که حداقل یک سال داغ دیده ی شوهرش باشه...
بعد از نیم ساعت از زیره دوش میام بیرون اولین حولرو برمیدارمو دوره کمرم میبندم...
بیشتر از این جایز نیست؛ بیشتر از این گرمم میشه...
یاده امروز میوفتم؛ عرفان با همین پوشش کم زنه منو تو بغلش گرفته بود؛ عوضی زیر لبی میگم و سیگارو از تو پلاستیکا برمیدارم...
جعبه ی باریک مشکیشو پرت میکنم رو اپن آشپزخونه ی کوچیک اتاق.. با فندک کوچیک و خوش دست بابام سیگار باریک میون لبامو روشن میکنمو پکی عمیق بهش میزنم...
نگاهی بهش میندازم؛ هنوز خوابه؛ یا شایدم بیهوش؛ شایدم مرده باشه...
با بیخیالی میرم دستمو رو نبض گردنش میزارم؛ نه هنوز زندس...
نباید بخوابه نباید بهش خوش بگذره....
من آراد تهرانی؛ پسری که همه به غرورش میشناختنش؛ پسری که همیشه به غرورش و کمری که هیچوقت خم نشد افتخار میکرد حالا الان تو همین لحظه تو همین دقیقه و تو همین ساعتو روز؛ با تمام وجود شکستم کمرم خم شد از خیانت عشقم و آراد تهرانی بدون غرورش هیچی نیست...
دیگه هیچی برای از دست دادن ندارم؛ تنها کاری که تو این دنیا میخوام بکنم زجر دادنه گیسوعه...
دوس دارم اون موهای خوشگلشو تک تک از فرق سرش بکنم...
میرم میشینم رو تختشو به دیوارایی که الان تو تاریکی غرق شده خیره میشمو کم کم پلکام گرم میشه....
************************************
با احساس سر درد عجیبی چشمامو باز میکنم؛ نمیدونم همه جا تاریکه یا من نمیبینم؛ چشمامو چند بار بازو بسته میکنم ولی بازم تاریکه،سرم عجیب درد میکنه...
سعی میکنم فکر کنم تا موقعیتمو درک کنم؛ الان باید تو روستا باشم تو خونه ی حاج رجب...
romangram.com | @romangram_com