#خیس_مثل_باران_پارت_255
این یه کابوس تلخ بود؛ تلخ تر از یه زهر...
به چهره ی شوکه شده ی عرفان نگاه میکنمو با تمام نفرتی که تو کلمه هام مج میزنه میگم:
__ به اندازه ی موهای سرم ازت متنفرم؛ حقت بود که نازنین ولت کردو داره با یکی دیگه ازدواج میکنه...
با این حرفم چشماش گرد میشه و رگ گردنش متورم؛ صورتش از حرص قرمز میشه و با صدای بم شده میگه:
_کی گفته نازنین داره شوهر میکنه؟؟
با حقارت نگاش میکنمو میگم:
__خودش گفت؛ گفت عرفان حتی ارزش نداره که بخوام وقتمو باهاش بگذرونم...
هنوز این حرفم تموم نشده که مثله برق میره سمته تلفنش؛ همینطور که لباساشو میپوشه تند تند شماره میگیره؛ نمیدونم چی میشنوه که با حرص به دیوار میکوبشو میگه:_ اه لعنتی...
بعد از چند لحظه قدم رو رفتن تو اتاق به سمته در میره و به شدت به هم میکوبش...
با خارج شدنش از اتاق صدای سارا رو میشنوم:
__ عزیز دلم...فداتشممم...نمیخوای بگی چیشده..
با یاد آوریه موضوع دوباره یادم میاد که چقدر بدبخت شدم؛
که آرادو.....
با صدای بلند میگم:
__وااااااییییی خدا چجوری به آراد بفهمونم من بی تقصیرم....
فرزاد که معلومه خیلی عصبیه با صدای بلند تر از حده معمول میگه:
__میگم چیشده؟؟؟
با هق هق میگم:
romangram.com | @romangram_com