#خیس_مثل_باران_پارت_250
عرفان یه نگاه خشن به آراد میندازه و دستمو میگیره؛ از کارش بدم میاد؛ به چه جراتی دستمو میگیره..
بعدا که آراد یادش بیاد به چه رویی میخواد تو چشماش نگاه کنه...
افکارمو پس میزنمو با عرفان هم قدم میشم...
لحظه ی آخر نگاهی به آراد میندازم که نگاه خیرشو رو دستای قفل شدمون میبینمو نمیدونم چه نیرویی دست عرفانو به شدت پس میزنه...
با سرعت به سمته آتیش میرمو کنار سارا میشینم...
حالو روز بدمو که میبینه دمه گوشم میگه:
__چی شده...
خودمو جمع و جور میکنمو میگم:
__اخر شب بهت میگم...
سرشو نا مطمئن تکون میده...
اون شب شبه خوبی بود؛ اگر نگاهای مشکوک آرادو حاج رجبو البته کنه بازی های عرفانو فاکتور بگیرم خوش گذشت...
و البته نگاهای عاشقانه ی ساراو فرزاد بهم بی نهایت خوشحالم کرد....
*********************
به اتاق 9 متری که توشیم نگاهی کردمو آه از نهادم بلند شد؛ حالا چحوری بخوابیم...
4 تا ادم که از قضا دو تاشونم پسره...
خدایا خودمو به خودت میسپارم....گوشه ای ترین جای اتاقو که کنار پنجرس انتخاب کردم برای خواب و سریع شیرجه زدم زیر پتو که صدای اعتراض سارا بلند شد:
__ اااااا اونجا جای من بود...
با بی خیالی گفتم:_نخیر جای خودمه...
فرزاد رو به سارا گفت:
romangram.com | @romangram_com