#خیس_مثل_باران_پارت_245


ای کاش حرفای سارا راست باشه و چشمای منو فراموش نکرده باشه....

نگاه خیرمو که میبینه نگام میکنه....

نگاهش انقدر خیرس که دارم ذره ذره آب میشم؛ بلند میشه و میره اونور ....

فکر کنم داره میاد داخل؛ نباید تابلو بازی درارم؛ میرم تو آشپزخونه و سعی میکنم به صغری خانوم کمک کنم؛ صغری خانوم تا منو میبینه با لهجه ی شمالی قشنگش میگه:

__ عزیز دلوم چرا اینجایی؛ برو بشین پیشه آقاجانت تا سفررو بچینوم ( اگه لهجه شمالی نبود منو ببخشید آخه بلد نیستم)

لبخندی میزنمو میگم:_ اومدم به شما کمک کنم صغری خانوم شوهرم سرش گرمه...

بلند میخنده و میگه:

__آخخخه این مردا همینن دختر جان؛ زن به این خوشگلیو ول کرده سرش کجا گرمه...

بی توجه به حرفش میگم:

__ صغری خانوم فاصله ی اینجا با دریا چقدره...

صدای آرادو از پشت سرم میشنومو بدنم به لرزه میوفته صدای قشنگو گیرای شوهرم:

__نیم ساعت...

سعی میکنم استرسو دور کنم؛ سعی میکنم فراموش کنم که عشقمه؛ که شوهرمه؛ که نفسمه؛ برمیگردمو میگم:

_ خیلی دوس دارم برم لب دریا...

با بیخیالی شونه بالا میندازه و میگه :_ خب به شوهرت بگو ببرت...

چقدر دلم میگیره از این بی توجهی شوهرم؛ از اینکه منو مال کسی جز خودش بدونه؛ دلم برای غیرتی شدناش یه ذره شده...هنوزم آراده؛ هنوزم خوشگله؛ هنوزم خوشتیپو نفس گیره؛ هنوز مغروره اما.....

چقدر بد که مال من نیست....

آراد میره سمته گازو دره قابلمه هارو باز میکنه؛ سرشو میکنه تو قابلمه بزرگو بو میکشه....


romangram.com | @romangram_com