#خیس_مثل_باران_پارت_212

حتما از اینجا که بیرون اومدم ازش سوال میکنم...

زیر لب گفتم:_ خدایا تمام امیدم به توعه..

وارد بیمارستان شدیم؛ خیلی شلوغ بودو البته کرو کثیف بوی آمپولو انواع دارو ها توی بیمارستان پیچیده بود که حالمو بد میکرد...

فرزاد با دست به پذیرش اشاره کردو گفت اوناهاش..

هم قدم هم به سمت پذیرش رفتیم یه خانومی پشت پیشخوان بودو سرش تو کامپیوتر؛ بدون اینکه نگاهمون کنه گفت:_ امرتون..

فرزاد صداشو صاف کردو با صدای کلفتو گیراش گفت:__ خانوم...

نمیدونم تاثیر اون یه کلمه چقدر بود که پرستار سرشو بالا گرفتو با دیدن فرزاد دستو پاشو گم کردو گفت

:_ بفرمائید آقا..

فرزاد با اخم و جذبه دستاشو رو میز گذاشتو دولا شد و گفت:

__ حدودا 1 ماه پیش حدود 170 کیلومتر پایین تر تصادف شده بودو یه مردو بردن بیمارستان من میخوام بدونم آوردنش اینجا یا جای دیگ..

پرستار به کامپیوتر نگاه کردو گفت:_ اسمو فامیلشو بگید..

__آراد تهرانی...

بعد از چند ثانیه پرستار گفت:_ متاسفم اینجا نبوده....

فرزاد رو به من که قیافم گرفته شده بودو دوباره بغض کرده بودم گفت:_ عکسشو بده...

موبایلمو در آوردم و رو عکس آراد کلیک کردمو دادم دستش؛ فرزاد موبایلو جلوی پرستار گرفتو گفت:

__ این عکسشه نمیشناسید؟

پرستار یه کم دقیق نگاه کردو گفت:_ متاسفانه نه...

دو تا قطره اشک از چشمم چکید دیگ واقعا نا امید شده بودم؛ آخرین امیدم همین بیمارستان بود؛ عقب گرد کردمو خواستم برم که پرستار گفت:

__صبر کنید...

romangram.com | @romangram_com