#خیس_مثل_باران_پارت_193
دندامو رو هم فشار دادمو سعی کردم دستامو تکون بدم اما نشد؛ فقط انگشتامو میتونستم تکون بدم که تو دست چپم یه حلقه دیدم؛ حتی این حلقه هم برام گنگ بود همه چیز گنگ شده بودو نمیتونستم بفهمم اسمم چیه؟ کجام؟ این پیرمردو پیرزن کیه؟ چند سالمه؟
هیچی یاد نمیومد؛ سرم خیلی درد میکرد به مرز انفجار رسیده بودم؛ دلم میخواست داد بزنم؛ ولی نمیتونستم با چشمام داشتم برای پیر مردو پیر زن خطو نشون میکشیدم که دره اتاق باز شدو یه دختر اومد تو..
قدش کوتاه؛چادر سرش بود ولی از رو چادرم معلوم بود یه کمی تو پره؛ چادره گل گلیشو خیلی قشنگ تا زده بودو فقط گردی صورتش معلوم بود؛ پوست سفید که یه کم کک و مک داشت؛ابرو های صافو بی حالت؛ چشمای آبی کشیده اما ریز؛ دماغ کوچولو و سر بالا؛ لبای کوچولو.....
خوشگل نبود اما فوق العاده با نمک بودو خواستنی؛ وقتی نگاه خیرشو دیدم پوزخند زدم....
برام عجیبه که حتی چهرمم یادم نمیاد؛ من چه شکلیم؟؟
پیرزنه رو به دختره گفت:__ معصومه جان مادر به هوش اومده یه معاینش کن ببین حالش چطوره...
دختره که حالا فهمیدم اسمش معصومس اومد طرفمو یه کیف سامسونت گذاشت جلوش درشو باز کردو از توش یه گوشی پزشکی برداشت چادرشو انداخت رو شونش که جلوی موهاش ریخت بیرون؛ بور بودو فرفری؛ سریع موهاشو داد توو شالشو گوشی و گذاشت تو گوششو گذاشت رو قلبه من....
خیلی عصبانی شده بودم آخه این یه الف بچه چی از پزشکی میفهمه که بخواد منو معاینه کنه...
معصومه رو به باباش گفت:_ بابا جان یه لیوان آب بده...
وقتی حرف آب اومد خوش حال شدمو بی اراده لبخند زدم که معصومم با آرامش جواب لبخندمو داد لیوان آبو به لبام نزدیک کردو گفت:_ آروم آروم باید بخوری که نپره تو گلوت...
منم مثله یه ماهی که تازه به آب رسیده تمام لیوان آبو سر کشیدمو به سرفه افتادم؛ حس کردم کم کم راه گلوم داره باز میشه؛ نفس هام داشت عادی میشد..
معصومه با دستمال دوره لبمو پاک کردو گفت:_ میتونی حرف بزنی؟
اخمامو کردم تو همو گفتم:_ اینجا کجاست؟
خندیدو گفت:_ خب خداروشکر میتونی حرف بزنی
__ اصلا تو کی هستی؟ یه الف بچه تو چی از دکتری میدونی که منو معاینه میکنی...
با خونسردی کامل بدون اینکه ذره ای ناراحت بشه یا اخماش بره تو هم گفت:_ درسته من دکتر نیستم؛ اما 22 سالمه و لیسانس پزشکیم؛ جدا از این دیپلم پرستاریم دارم؛ شما اروم باش دکتر متخصص تا یکی دو ساعت دیگه پیداش میشه....
از اینکه گفت لیسانس پزشکی داره تعجب کردم اما به روی خودم نیوردمو خواستم دوباره دستامو تکون بدم که نشد عصبانی شدمو داد کشیدم:__ لعنتی نمیتونم هیچ جامو تکون بدم...
معصومه دوباره با همون لبخند آرامش بخشش گفت:_ تو یک ماهه که بیهوشی و این طبیعیه که نتونی اعضای بدنتو تکون بدی لطفا آروم باشو کم کم سعی کن دستاتو تکون بدی.....
romangram.com | @romangram_com