#خیس_مثل_باران_پارت_173


وقتی روی کاناپه پذیرایی روبروی پدر نشستیم چنان منو تو اون بازوهای گندش زندانی کرده بود ،انقدر منو صفت گرفته بود که فکر کردم استخونام داره خورد میشه؛ الهام جونم از این همه صمیمیت بین ما هی لبخند میزد؛ انگار نمیدید پسرش یه ور صورتمو آورده پایین؛ اما پدر جون شدید اخم کرده بود؛ نگام افتاد به عرفان که عینه میمون بهم زل زده بود؛ آراد منو بیشتر به خودش فشار داد که

آخی گفتم؛ پدرجون سریع گفت :

آراد جان پسرم بزار گیسو نفس بکشه....

آرادم بامغروریت کامل گفت:

پدرجان گیسو بااین موضوع مشکلی نداره خیلی خوشش میاد تو آغوش همسرش باشه ..

منم باخودم گفتم :آره جون عمت

توفکربودم که آرادگفت مگه نه گیسو؟؟؟

حال میداد بزنی دک و پزشو بیاری پایین اما دیدم آراد الان که منو له کنه گفتم:

بله پدر جون آراد جان راس میگه...

تو کله مهمونی سنگینی نگاه عرفان و حس میکردم بعضی اوقاتم که بهش خیره میشدم آراد میخواست بااون بازوهاش منو خفه کنه کله ی منو برده بود زیر بازوهاش که دیدم اگه به این بشر روبدی زنده نمیمونی سریع گفتم:

آراد خان داری حالمو بااین بازوهات بهم میزنی خفه شدم بزار نفس بکشم فک کردی خیلی از این بازوهای مزخرفت خوشم میاد..نخیر آقا منو یاده هالک میندازی

اونم از زور خشم غرید :

گیسو دهنتو ببند که تو خونه کارت دارم خیلی امشب داری خطا میکنی انگار قانون های اول ازدواجو یادت رفته گیسو جون...

اومدن مستخدم با سینی موجب شد که من نتونم جواب این گودزیلارو بدم...

که آراد بلند گفت:

پدرجان مامیریم دیگه ...

پدر:پسرم الان زوده که بعد از چندوقت اومیدید اینجا ...

آرادم باکلی بهونه الکی بابا رو راضی کرد که بزاره ما بریم ...


romangram.com | @romangram_com