#خیس_مثل_باران_پارت_168

_ اما به اجازه من احتیاج داری

__چرا باید احتیاج داشته باشم؟

_ چون شوهرتم

نگاهش کردمو با خنده گفتم:__ زارررررررت شوههههررر

دوباره دستاش مشت شدو نگاهش شبیه گرگا؛ خدایی اینجور وقتا خیلی ترسناک میشد یعنی جذبش تو حلقم...

__ پاشو گمشو تو اتاقت تا ناکارت نکردم

با سرتقی گفتم:_ نمیرم میخوام تلوزیون ببینم

چپ چپی نگاه کردو روشو کرد اونور زیر لب جوری که من بشنوم گفت:_ که شوهرت نیستم؛چنان شوهری بهت نشون بدم که تا آخر عمر یادت نره ؛ آرزوی دانشگاه رفتنو به دلت میزارم....





بیشور مثلا میخواست منو حرص بده جیغ زدم:_ هووووووووو آقای بز؛ فکر نکن نشنیدما من دانشگاه میرم لازم باشه ازت طلاق میگیرم ولی دانشگاه میرم...

هنوز این حرفو نزده بودم که خیز گرفت سمتمو چنان سیلی به صورتم زد که احساس کردم طرف چپ صورتم کلا سر شد؛ انگار براش کافی نبود چون به دنبالش موهامو گرفت تو دستشو با یه دستش محکم کوبید تو پیشونیمو گفت:_ اینو تو اون مخه پوکت فرو کن یه بار دیگه فقط یه بار دیگه اسمه طلاق بیاری چنان بلایی سرت میارم که تا اخر عمر روزی صد بار آرزوی مردن کنی....

اشکام راه خودشو باز کرده بودو تصویرشو تار میدیدم میون هق هقم گفتم:_ ولم کن وحشی موهامو کندی...

موهامو بیشتر کشید سرمو تکون دادو داد زد:_ فهمیدی؟؟

سرمو تکون دادمو گفتم:__ آره آره ترو خدا ولم کن

با یه حرکت ولم کردو رفت دوباره سره جاش نشست...

منم همونجا رو کاناپه انقد نشستم و گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد....**********





romangram.com | @romangram_com