#خیس_مثل_باران_پارت_163
__ از این اتاق خوشم نمیاد
با تعجب و چشمای گشاد شده گفت:_ خوشت نمیاد؟؟ برای چی..
_ راستش از وقتی اتاق زیر شیروونی و دیدم عاشقش شدم بعدشم اونجوری من میرم طبقه سومو توام زیاد منو نمیبینی فکر کنم اینجوری راحت تر باشی درسته؟
نفس عمیقی کشیدو دستاشو مشت کرد
کاملا معلوم بود داره حرص میخوره اما با غرور گفت:
دقیقا همینطوره؛ فردا به مش رحیم و طیبه خانوم میگم کمکت کنن امیدوارم دیگه نبینمت...
بعد بدون اینکه نگاهم کنه یا منتظر جوابم باشه راشو کشیدو رفت....
خب بره به درک...
شونه ای بالا انداختم و با بی خیالی رفتم تو اتاقم؛ پلاستیکارو یه گوشه گذاشتم که فردا ببرم تو اتاق جدیدم؛ لباس راحتی پوشیدمو با خیال اینکه آراد و همه ی مردای دور و برمو دیونه خودم میکنم به خواب رفتم.....
*************
صبح با صدای طیبه خانوم که صدام میکرد از خواب بیدار شدم یه بارم نشد من راحت بخوابم؛ با عصبانیت از جام بلند شدمو در حالی که پتو دوره پام پیچیده بود درو باز کردمو گفتم:_ بله طیبه خانوم
طیبه خانوم با تعجب نگاهی به سر تا پام کرد؛ بعد اومد تو اتاقو در حالی که پتورو از دوره پام برمیداشت گفت:_ خانوم تا شما دستو صورتتونو بشورینو صبحانه میل کنین منو مشت رحیم کم کم وسایلتونو ببریم تو اتاق...
از تو کمد لباس برداشتمو رفتم تو حموم ؛از تو حموم داد زدم:_ به اون آراد کله پوک بگو یه کارگر بگیره حداقل آخه تو چجوری این همه وسایلو ببری بالا...
__ چشم خانوم
زیر لب قر زدم:_ پولدارم پولدارم؛ کو پس چرا من نمیبینم؟ میمیری یه کارگر بگیری؟ اه اه...
برخورد آب گرم با پوستم تمام ناراحتی هامو از بین بردو آرامش به تمام بدنم سرازیر شد....
romangram.com | @romangram_com