#خیس_مثل_باران_پارت_137
پایین لباسمو گرفتمو از خونه رفتم بیرون به سختی قدم بر میداشتم رسیدم دمه در که یه ماشین 6 دره مشکی جلوی در بود راننده پیاده شدو برام تعظیم کرد منم بهش لبخند زدم...
سواره ماشین شدم و به سمته مسیری نا معلوم رفتیم و من همش تو فکره سوپرایزه امشب بودم.....
حدود 45 دقیقه گذشته بود و ما از شهر خارج شده بودیم و داشتم تو یه مسیر خاکی حرکت میکردیم؛ خیلی ترسیده بودم نکنه این مرتیکه بلایی سرم بیاره گوشیمو از تو کیف دستی ورنی سفیدم در آوردم و به آراد پیام دادم
__ این مرتیکه داره منو کجا میبره چرا نمیرسیم؟
چند لحظه بعد جواب داد
_ نترس عزیزم الاناس که برسید
نمیدونم چرا حتی با پیاماشم آروم میشدم؛ اثرات عشق بود دیگه؛ یه رب بعد دمه یه باغ بزرگ نگه داشت بهم لبخندی زدو گفت:_ شبه خوبی داشته باشید خانوم
__ مرسی
از ماشین پیاده شدمو طیبه خانومو جلوی در دیدم
بهش سلام کردم لبخندی زدو گفت:_ خانوم پالتو و رو سریتونو درارید بدید به من
با شک بهش نگاه کردمو گفتم:_ اینجا؟
__بله خانوم آقا دستور دادن
پالتو و شالمو درآوردمو دادم دستش گفتم:_ میدونی اینجا چه خبره
با خوشحالی گفت:_ نمیتونم بگم فقط بدونید آقا براتون سنگه تموم گذاشته بفرمایید تو
رفتم داخلو از چیزی که دیدم دهنم باز موند یه باغ بزرگ جلوی روم بود که هر چی از بزرگیش بگم کم گفتم یه نگاه به طیبه خانوم کردمو گفتم:_ آراد کو؟
تو ویلا منتظرن
romangram.com | @romangram_com