#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_324
لباسم رو با یه تاپ شلوارک صورتیه عروسکی عوض کردم و مارتین رو توی گهوارش
گذاشتم و طبق این چند وقته توی فکر رفتم
چرا نسترن انقدر دنبالمونه؟ چرا دست بر نمیداره؟ یعنی بعد اون کاری که کرد هنوز دلش
خنک نشده؟
نمی دونم چی توی سرش میگذره
نمی دونم هدفش چیه
آیا فقط قصد اذیت کردن و ناراحت کردن منو داره یا....؟
یه حسی میگفت باید مراقب باشم
با صدای در رشته افکارم پاره شد . میلاد بود، بعد از تعویض لباس با فاصله کنارم روی
تخت خوابید
تحمل بی محلی هاش رو نداشتم
توی بغلش خزیدم و صداش کردم
_میلاد؟
_هوممم!
_بازم گفتی هوم؟
پوفی کرد و چیزی نگفت
_ای بابا... عین دخترای لوس ناز میکنه برامن... من دلم شوهر مهربونه خودمو میخواد
)بازم سکوت(
_زیر لفظی میخوای؟
romangram.com | @romangram_com