#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_320
حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم . مارتین بغل مینا بود و منم بدون حرف کنار مامان مه لقا
و مامان بزرگ نشسته بودم.
مامان بزرگ به حرف اومد
_چیزی شده دخترم؟ انگار سرحال نیستی
_نه مامان بزرگ خوبم فقط یکم کسلم
_حتما مارتین بدخوابت کرده برو بالا استراحت کن
_ نه خوبم ممنون
بلند شدم و رفتم توی سرویس بهداشتی
یکم آب سرد به صورتم زدم تا شاید بهتر بشم.
دلشوره ی عجیبی داشتم . خیلی هم از نسترن میترسیدم . یعنی چی میشه؟ میخواد
چیکار کنه؟ این فکرو خیالات آرامش رو ازم گرفته بود
بعد از خشک کردن صورتم بیرون اومدم
مارتین گریه میکرد و مامان و مینا و مامان بزرگ داشتن قربون صدقش میرفتن . پسرم
فهمیده مامانش حال خوبی نداره اونم بی قرار شده
مامان_ هانا بیا بگیرش حتما گرسنس
بغلش کردم و هر چی خواستم شیر بدمش نمیخورد پوشکش هم تمیز بود
هی تکونش دادم و نازش میکردم و قربون صدقش میرفتم تا آروم شه
وقتی گریه میکنه انگار یه نفر بدنم رو سوزن سوزن میکنه و نمیتونم تحمل کنم
بالاخره آروم شد
هر چند دیگه اشکم رو درآورده بود و ناخوداگاه منم باهاش گریه میکردم
romangram.com | @romangram_com