#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_306

بعد هم با خیال راحت چشمامو بستم. خیالم ازشون راحت بود. میلاد خیلی با حوصلس واز
پس مراقبت پسرمون برمیاد
طولی نکشید که چشمام گرم شد و خوابیدم
::::::::::::::::::::::::::::::::
میلاد


هانا سریع خوابید. ای جونم چه قیافش آرامش میده به آدم
دوست دارم ساعت ها بشینم و تماشاش کنم
بالاخره بعد : دقیقه اقا مارتین خوابید.. آروم شده بود ولی خوابش هم نمی برد. طفلک
تقصیری هم نداشت
یه دل سیر خوابیده بود و الان موقه ی بیداریش بود. هر چند شبها چند سری هانا بیدار
میشد و بهش شیر میداد ولی خب زود میخوابید باز
دست کوچولوش رو ب-و-س-یدمو توی گهوارش گذاشتمش
هیچ وقت فکر نمیکردم پدرشدن یه همچین حس نابی باشه
کلا خیلی بچه دوست بودم ولی مارتین خیلی بیشتر ازحد تصورم عزیز بود برام


خیلی خوابم میومد.
کنار هانا دراز کشیدم و بغلش کردم و با آرامش چشمام رو بستم
این دختر زندگیه منه
عمرمه
تک تک سلول های بدنم خواستنش رو فریاد میزنه
تکونی به خودش دادو انگار متوجه ی من شد. چرخید سمتم. قبل از اینکه حرکت دیگه

romangram.com | @romangram_com