#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_303
با حس کمبود اکسیژن سرمو عقب بردم و نگاهش کردم
بالبخند و چشمایی خمار نگام میکرد
کمی خودمو تکون دادم تا از بغلش بیام پایین
_امممم برم ماشینمو نگاه کنم؟
_چه عجله ایه حالا
و باز سرشو جلو آورد و مشغول ب-و-س-ی-د-ن لبام شد
نمیدونم چقدر گذشت که آقا رضایت داد مارو ول کنه
بعد از چک کردن ماشین و کلی ذوق کردن و بالا پایین پریدن رضایت دادم بریم داخل
البته خودمم ماشین داشتم
ولی خب پژوپارسی که مال مامان بود و بخاطر دانشگاهم بهم داده بود تا توی رفتو آمد
مشکل نداشته باشم کجا و جنسیس کجا!
میلاد فکر همه جا رو کرده بود و به طیبه خانم گفته بود امروز بیاد تا کارا رو روبه راه کنه
هم خونه رو سروسامون داده بود و هم شام پخته بود
اونم چه شامی
قورمه سبزی
اون شب یکی از بهترین شب های عمرم بود... نه بخاطر ماشین.. نه بخاطر طلا...
اهل مادیات نبودم.. درسته زیاد ذوق زدم ولی بخاطر گرون بودنشون نبود
همین که براش مهم بودم و این همه کار برام انجام داده بود برام قد دنیا ارزش داد
romangram.com | @romangram_com