#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_297

_چه عجله ایه حالا،بعدا میارم
در رو با کلید باز کردم و کنار رفتم تا وارد شه
از راهرو گذشتیم و وارد سالن شدیم
برگشتم تا ببینم عکس العملش چیه


با چشمای درشت شده به سالنی که با شمع های بزرگ و کوچیک روشن شده بود نگاه
میکرد
_ تولدت مبارک خانومم
:::::::::::::::::::::::::::::::::
هانا


در رو باز کرد و وارد شدیم. چراغا خاموش بودند و خونه نیمه تاریک بود
وارد سالن که شدم دهنم بازموند
توی سالن پر از شمع بود و فضای رویایی و رمانتیکی به وجود آورده بود
مگه امروز چه روزیه؟
با حرف میلاد جوابم رو گرفتم
_تولدت مبارک خانومم
تولدم؟مگه امروز شهریوره؟کی روزا گذشت و من متوجه نشدم؟


این روز ها به تنها چیزی که بهش فکر نمیکنم و اهمیت نمیدم تاریخ روزهاس.
اصلا نمیدونم چند شنبس

romangram.com | @romangram_com