#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_295

بعد از شام دور هم نشسته بودیم و مشغول حرف زدن بودیم
چند روز دیگه عروسیه پسر عموی هانا بود و بحث روی اون بود
اسمش آریا بود. پسر بزرگ عمو حسینشون بود و میخواست با دختر خالش ازدواج کنه


روز پیش همگی اومده بودن اینجا به خاطر تولد مارتین
هانا بلند گفت:
_ واااای من لباس چی بپوشم؟
نمیدونم هیراد چی در گوشش گفت که لپاش گل انداخت و مشتی به بازوش زد..
بعد هم چشم غره ای به من رفت.
ای بابا! من چیکار کردم مگه!
متعجب نگاهش میکردم که هیراد زد زیر خنده. معلوم نیس چی بهش گفته!


حتما ازش میپرسم بعدا
فضولیشون به من هم اثر کرده
_هانا وسایلتو جمع کن بریم خونه دیگه
همه برگشتن و نگام کردن
خاله_ کجا؟ زوده هنوز هانا نمیتونه از بچه نگهداری کنه
_خودم هستم کمکش میکنم طیبه خانم هم هست
هامون_ یه جوری میگه خودم هستم انگار یه ده تایی بچه بزرگ کرده. تو هم بدتر هانایی


صدای خندشون بلند شد. خودمم خندم گرفت. درست هم میگفت ولی خب میتونستم

romangram.com | @romangram_com