#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_292

لبخندی به کاراش زدم
همه کاراش برام شیرین و جذاب بود حتی این قهر کردناش
باز خدارو شکر کسی متوجه ی ما نبود
رفتم توی سالن و سلام بلندی کردم
مامان باباش و پسرا توی سالن بودند...
خیلی عجیبه که همتا و کسرا نیستن


بین هامون و هیراد نشستم
هامون مارتین رو بغل کرده بود
خم شدم و لپ مارتین رو ب-و-س-یدم که هیراد از پشت سرم زیر لب گفت:
_یواش ب-و-س کن مارتینو کبودش نکنی
کنایشوفهمیدم
منظورش هانا بود. با خنده چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:


_حواسم هست
_کاملا مشخصه
هامون بین حرفمون پرید و گفت:
هامون_ چیکار کردی میلاد؟ رفتی کلانتری؟
_آره
هیراد_چی شد؟ تونستن پیداش کنن؟
_فعلا که نه
و حرفایی که سرگرد زد رو آروم طوری که بقیه نشنون بهشون گفتم.

romangram.com | @romangram_com