#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_273

دلمم نمیومد میلاد تنها بمونه خونه. چند روز اول که مدام بیمارستان و پیش مارتین بودم
ولی بعد از روزی که اونجا بود اونم مرخص شد


خودمم بخیه هامو کشیده بودم و راحت شده بودم
میلاد هم که همش تلپ بود اینجا.
شبا هم پیشم میخوابید وفقط هر از گاهی میرفت به خونه سرمیزد.
این روزی که گذشت هر شب مهمون داشتیم
چه اقوام خودم چه میلاد
مامان بزرگ ، عمو محسن اینا و آراد که بیشتر شبا میومدند تا نوه شونو ببینن
میلاد مدام اصرار میکنه بریم خونه خودمون میگه طیبه خانوم هست کمک میکنه ولی
مامانم نمیزاره


ظهر بود
با مامان و همتا توی سالن نشسته بودیم و حرف میزدیم که بابا به همراه پسرا وارد شد
جواب سلام بابا رو دادم ولی توجهی به پسرا نکردم
این مدت همه فهمیده بودن که بینمون اتفاقاتی افتاده بوده و من باهاشون حرف نمیزنم
جلوم ایستاده بودن و منتظر جواب سلامشون بودن.
بی توجه بهشون کریر مارتین رو گرفتم و بلند شدم برم تو اتاق که با صدای جدیه بابا
ایستادم
_هانا



romangram.com | @romangram_com