#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_265

این سری هامون اومد جلو. دست روی شونم گذاشت
_مردتر از اونی هستی که فکر میکردم.
تویی که غریبه بودی پاش موندی و همیشه پشتش بودی اون وقت ما برادراش ببین
چیکار کردیم
شرمنده دوتاتونم
_به جای شرمندگی بهتره از هانا معذرت بخوایین.. حرفای خوبی بهش نزدین
با پشیمونی سرتکون دادو اه پرسوزی کشید.


بدون هیچ حرف دیگه ای سوار ماشین شدیم. بعد از برداشتن چند وسیله و لباس برای
هانا و مارتین از خونه دوباره رفتم بیمارستان. وارد اتاق که شدم همه بودن...
پسرا نتونستن داخل بیان
حق هم داشتن.. شرمندگی توی صورتشون بیداد میکرد
کمی دیگه اونجا موندن و سپس رفتن.
فقط خاله مریم موند تا مراقب هاناباشه
هرچند اتاق خصوصی بود ولی اجازه نمیدادن من بمونم و باید میرفتم خونه


فردا عصر هانا رو مرخص میکردن ولی مارتین روز باید توی دستگاه میموند
_ چیزای مورد نیازت رو اوردم برات
چیز دیگه ای نیاز نداری؟
_میخوای بری خونه؟
_ آره نمیزارن شب بمونم. فردا صبح میام باز
سرشو تکون داد و حرفی نزد

romangram.com | @romangram_com