#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_210

انقدر به اتفاقات عجیب غریب اخیر فکر کردم که نفهمیدم کی زمان گذشت فقط از پنجره
ی اتاق متوجه ی روشن شدن هوا شدم
خوابم نمی اومد
به کنارم نگاه کردم
هانا آروم و معصومانه خوابیده بود.
با یادآوری اتفاقات چند ساعت پیش لبخندی روی لبم نشست
اصلا فکر نمیکردم تا اون ساعت منتظر برگشتنم بمونه!
انقدر عصبی بودم که حد نداشت
از خونه زدم بیرون تا خودمو تخلیه کنم
مثل وقتایی که خیلی حالم بد میشه رفتم بام تهران و انقدر داد زدم تا خالی شدم.


حدس میزدم خوابیده و برای برگشت عجله ای نداشتم
هرچند بی فکری و بی مسئولیتی بود که تنهاش گذاشتم
ولی نمیخواستم توی خشم و عصبانیت ناخواسته موجب ناراحتیش بشم
توی راه برگشت بودم که زنگ زد بهم
انقدر جیغ و داد کرد که فکر کردم براش اتفاقی افتاده
نمیدونم چطوری خودمو خونه رسوندم
حتی یه بار نزدیک بود به خاطر سرعت


زیاده ماشین، چپ کنم که خدا رحم کرد
وقتی رسیدم خونه با استقبال گرم و سیلی که تو صورتم زده شد مواجه شدم
اصلا تصور نمیکردم اون همه دادو هوار ها به خاطر نگرانی برای من بوده باشه

romangram.com | @romangram_com