#خان_پارت_144

هست که نگرانمه، یکی هست که دنبال اینه بفهمه ماجرای خیانت چی بوده تا به
وسیلهی اون خشممو کم کنه. یکی که حسی بهم میگفت حتی اگه دوستم نداشته
باشه، ولی وقتی زنم بشه تا ابد مثل کوه پشتمه. اون زمان نمیدونستم عاشق کی
شدم و حالا میفهمم دل به دختر خالهم بسته بودم! میخوام ازت درخواست
ازدواج کنم، بدون هیچ زور و اجباری. تو هم با رضایت قلبی بهم جواب بده. نه
از سر ترس یا ترحم. خانوم بزرگ میخواد خاله اینجا زندگی کنه. اینجوری من
بازهم پیشش میمونم و بودن خاله اینجا آسیبی به کسی نمیزنه. اگه خاله اینجا
باشه، تو هم باید اینجا بمونی چون جز خاله کسی رو نداری و بدون حتی اگه
جوابت به خواستگاری من منفی باشه، بازم میتونی اینجا بمونی. میخوام اینبار
همسرم قلباً من و انتخاب کنه. حالا نظرت چیه؟
آب دهنمو قورت دادم و به سختی گفتم:
-نمـ... نمیدونم چی بگم.
انگشت اشارهشو روی قفسهی سینهم سمت چپ فشرد و گفت:
-ببین این چی میگه.
هول زده گامی عقب رفتم و با همون سر پایین افتاده گفتم:
-شرایط الان برای هردومون سخته. هردوتا طعم تلخ خیانت و چشیدیم و اعتماد
دوباره یکم سخته. بذار... بذار یکم بگذره... بعد...
بیطاقت پرسید:
-بعد چی؟
نمیدونستم چه جوابی بدم.
مجدد پرسید:
-بعد چی پریماه؟ تو هم من و میخوای؟ یکم بگذره باهام ازدواج میکنی یا نه؟

romangram.com | @romangram_com