#خان_پارت_142

خودش جا داده، هر کاری براش میکنم تا لبش یکبار دیگه به خنده کش بیاد. شاید
مصلحت خدا بود که توی چنین شرایطی همدیگه رو پیدا کنیم. خدا خواسته مادر
بودنم و اینجوری به پسرم ثابت کنم. میدونم، زندگی کردن با مردی که از عشق
قبلیش زخم خورده سخته. علی ممکنه به همه چیز بدبین باشه. ممکنه بهت سخت
بگیره، ولی مطمئنم به مرور که بگذره، وقتی نجابت و خانومیتو ببینه میفهمه تو
با عشق قبلیش فرق داری. اگه توی قلبت حسی نسبت بهش حس میکنی، جواب
بله رو بده. ولی اگه مثل سحر هیچ علاقهای به علی نداری، هیچ اجباری در کار
نیست مادر. نمیخوام یکبار دیگه پسرم با زن بیاحساسی زیر یک سقف بره و
اون زن هم به مرور عاشق یکی دیگه شه و جسمش فقط پیش علی من باشه و
روحش پیش مرد دیگه. پس خوب فکراتو بکن، اگر علی رو میخوای، بگو تا
بساط عروسیتونو راه بندازم. اگر نه، این حرفا همین جا چال میشن.
با صدای تقهای که به در خورد، هردو تکونی خوردیم و سمت در چرخیدیم؛ علی
تو آستانهی در ایستاده بود و از نگاهش غم میبارید.
با سر اشارهای به بیرون کرد و به خاله گفت:
-خانومبزرگ میخواد شما رو ببینه. باهاتون حرف داره. گلبانو شما رو میبره
اتاقش.
گلبانو که پشت علی ایستاده بود، وارد اتاق شد. دست خاله رو گرفت و کمکش
کرد از اتاق بیرون بره.
من هم از جا بلند شدم. علی همچنان تو آستانهی در ایستاده بود و با دنیایی از غم
نگاهم میکرد. لبخند تلخی روی لبم نشوندم و با سری پایین افتاده گفتم:
-نمیدونم باید تبریک بگم یا چی ولی... خوشحالم که خاله بالاخره پسرشو پیدا
کرد.

romangram.com | @romangram_com