#خان_پارت_136

چرا همراه علی اومده بود؟
خانوم بزرگ با دستاش صورت علی رو قاب گرفت و با صدای دو رگهی ناشی
از گریهش گفت:
-کجا رفتی پسرم؟ نگفتی یک مامان دارم که از دوریم دق میکنه؟ میفهمی تو این
یک هفته چی بهم گذشت؟ چرا رفتی؟ چرا این ظلم و به من کردی؟
علی صورتشو کنار کشید و درحالیکه اخم ابروهاشو بهم پیوند داده بود، با سر
به خاله اشاره کرد و گفت:
-مادرم اومد شما رو ببینه، میخواست ببینه کی تو این سالها پسرشو بزرگ
کرده!
آنچنان جیغی زدم که نگاه همه ِمن جمله علیرضا سمتم چرخید؛ چنان غمی تو
نگاهش بود که دلم و به رحم آورد.
باورم نمیشد؛ یعنی اون همون پسری بود که خاله باور داشت زندهست ولی به
دروغ بهش گفته بودن مرده؟
ذهنم پر کشید به روزی که همراه علی به خانهی خاله رفته بودیم؛ او مدام از بوی
خوبی صحبت میکرد و مشامش را پر میکرد. وقتی برای بار هزارم به علیرضا
گفت:
-چه بوی خوبی میده!
عصبی دست به کمر زدم و گفتم:
-چه بویی آخه خاله؟ من هیچ بویی حس نمیکنم.
بدون اینکه سمتم بچرخه، جواب داد:
-یک عمر با حس بویاییت دیگران رو تعقیب نکردی که حالا عطر تنشون رو
تشخیص بدی. این بو برام خیلی آشناست، خیلی...

romangram.com | @romangram_com