#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_292
پلکی روی هم می گذارم و لب هایم برای گوش های تیز او ازهم باز می شود تا رازهای سربه مهر را باز می کنم...
ترسیده عقب عقب می رفتم و به اویی که جنون به او غلبه کرده و چشمانش خشن و ترسناک شده بود خیره شدم که عربده اش بلند و خوف انگیز شد:
می کشمش به خدا.... نفسش رو در می آرم اون آشغال بی همه چیزو.
باخشم کنارم می زند و تند و بی وقفه از پله ها پایین می دود و من نیز ترسان و وحشت زده به دنبال او بی مهابا می دوم که آخر پله ها مچ پایم پیچ می خورد ومحکم می خورم روی سرامیک ها و صدایم با زور درد در نطفه خفه می شود.
محسن متعجب و گنگ سمتم می دود و بازویم را می گیرد که باصاف شدنم آخ ام بلند می شود و با گزیدن لب های لرزانم و صدای بریده ام یقه محسن را التماس گونه می نگرم:
محسن توروخدا برو جلوی کیارش بگر.
محسن پریشان پلک می زند:
چی شده؟
سرم را تند به طرفین تکان می دهم:
توفقط الان برو جلوی کیارش و بگیر که می خواد یاشار رو تکیه پاره کنه.
romangram.com | @romangram_com