#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_289



چشمانم را بستم و زیرلب باز اسم خدا را صدا زدم و مغموم و گرفته پرسیدم:

کتی دخترخوبی ِ چرا داری با زندگیش بازی می کنی؟

ببین تو باهاش می ری سرخونه زندگیت منم قول می دم حرفی از گذشته نزنم و درکنار کیارش باشم...

_ خفه شو... توحق نداری به اون پست فطرت جواب مثبت بدی... به جون مادرم قسم ارغوان اگه بخوای دورم بزنی برات گرون تموم می شه.



ازجایش بلندشد و به سمتم آمد که چندقدم عقب برداشته و ترسیده به او خیره گشتم که بی تفاوت دستانم را که سپر خود کرده بودم را کنار زد و میخ چشمانم زمزمه وار ادامه داد:

من نمی زارم کیارش دستش بهت برسه شده تورو از زمین محو می کنم ولی نمی ذارم اون عوضی دستش بهت برسه... آخه می دونی خیلی سنگ جلوی پام موقع نامزدی خواهرش جلوم انداخت منم بدم نمی آد تلافیش رو سرت دربیارم...



زبانی روی لب های قهوه ای ماتش کشید و باچشمانی تیز و برنده لب تکاند:

شنیدم خاطرتم خیلی می خواد اونقدی که حاضره واست هرکاری کنه.



عقب گرد کرد و مرا هاج و واج وپریشان گذاشت و باتنی خسته و وارفته روی نیمکت افتادم و دستان لرزانم را بالا برده و تلفن رو از داخل کیفم برداشتم و ازجایم بلندشده و به سمت شرکت کیارش قدم برداشتم...



چشمانم می سوخت و پاهایم بی طاقت و خمیده تنم را حمل می کردند و آشوب دلم هم قوایی برام نذاشته بود.

همین که ژاله را دیدم لبخندعریضی به اندازه پهنای صورتش زد:

وای خدا ببین کی اومده؟

لبخندمات و نگاهی کدر و بی رنگ حواله اش کردم:

romangram.com | @romangram_com