#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_275
متعجب به ساعت مچی ام خیره شدم:
ساعت روی3 ظهره چقد خوابیدم.
دایی از اتاق خارج شد و همزمان به کیارش اخمی کرد:
بیا دیگه.
کیارش اخم هایش درهم شد و بدون نگاه کردن از اتاق خارج شد.
از فرصت استفاده کرده و به توالت قدم برداشتم تا التهاب روی پوستم که سوزنده بود را با آب سرد ترمیم دهم و عجب ماجرایی پیش آمد. مگر کیارش نمی دانست دایی روی ما حساس است که حرف عقد را جلوی او به زبان می آورد.
* 40 روز بعد...*
روی قبرمادرم نشسته بودم و گلاب رو روی سنگ قبرش می ریختم و به نام زیبایش زل زدم.
" مادرم بود، مرهم...
بارفتنش انبوهی از دلسوزی، معرفت، نگرانی و عشق را باغمی هرگز فراموش نشدنی دفن کرد.
مادرم"
قطره ای اشک روی چانه ام سرازیر شد و سرم را تا آنجا افکندم تا کسی مرا نبیند.
کاش کسی می بود تا دردم را بفهمد و برایم همانند مادر بی ریا و بی کلک باشد.
romangram.com | @romangram_com