#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_273

مگه چه فکری راجبم کردی؟

سرش را پایین انداخت و شرمزده جوابم را داد:

خب وقتی اومدم اتاقت و کیارش جای تو دیدم خب یه لحظه کُپ کردم و هزار جور فکر اومد سرم ولی وقتی تورو اینجا پیدا کردم خیالم راحت شد.



پلکی روی انباشتم و گرفته ودلخور سر به بالین نهادم:

فکر کردین من اینقد نادونم که شب اول قبر مامانم با یه پسر... هرگز به دیدها اعتماد نکن دایی خودت من و خوب می شناسی من اگه قرار باشه بهتون نارو بزنم هیچ وقت توی خونه شما کسی رو نمی آرم پس بهتره راجب من دیگه فکر بدی نکنید.



دایی غمگین نگاهم کرد:

ارغوان من نگرانت بودم چون تازه مادرت از دست دادی و بقیه فکرمی کنن حالا که یک دختر تنها گیرمون اومده چرا استفاده مون نکنیم.



خواستم جوابش و بدم که در باز شد و اقامت آراسته کیارش نمایان شد:

از شما توقع نداشتم علی آقا من به ارغوان علاقه خاصی دارم و نمی ذارم توی دلش حتی یه اینچن هم ناراحتی و نگرانی باشه اون وقت شما می گین من سواستفاوه کنم... خب اگه قرار بود به اصطلاح سواستفاده کنم نیاز نبود خونه شما بیارمش فوقش می بردم خونم یا شرکتم که هیچکس نبود.



دایی با اخم نگاهی به او که سرپا ایستاده بود نگریست:

پسری و جوون ممکنه هرکس خطا کنه غیراینه؟

کیارش پوفی کشید و دستانش را داخل موهایش عقب کرد وبهم خیره شد:

اگه بهتون بگم می خوامش و از شما خواستگاری کنم چی می گین؟



romangram.com | @romangram_com